در این میدان جنگ
پر از نافهمی و فشار
پر از معما و سوال
از هیاهوی صبح تا خلوت شب
سپرها بالاست
از خودت هم میترسی
زیر گرمای زره
خسته گشتی و بیقرار
***
آن دم که فهمیدی سنگری داری
میتوانی برهنه و آزاد
فارغ از ترس و اضطراب
حتی برای مدتی کوتاه
در آن
چشمانت ببندی
مبارک باد
***
او که باید، تو را دیده
او که باید، تو را فهمیده
تکیه کردی و پشتت خالی نیست
آن لحظه را
آن احساس را
حتی هزار بار زندگی کردن کافی نیست
- ۰۰/۰۳/۱۷
سلام
زیبا بود :)
پشتیبان داشتن همیشه یه حس خوبه :)