در بالکن بر روی صندلی راحتی نشستهام. چند نفر دیگر در این بالکن هستند. یکی سیگار میکشد. دو نفر گرم صحبتند. مرد فیلپیکری گوشهای ایستاده است. من نزدیکترین صندلی به لبهی بالکن را دارم. خورشید دارد آرام آرام طلوع و منظرهی در پیش را روشن میکند. کاش نقاشی بودم که میتوانست این منظره را ثبت کند و تقدیمش کند به او. نقاش نیستم. ولی میتوانم توصیفی از آن بنویسم تا شاید او هم ببیند. او. دختری به نام فو. فو به فرانسوی یعنی دیوانه.
لحظاتی پیش در سالن رقص که بر دیوارهایش پارچههایی با طرحهای سایکلدیک در تم شرقی آویزان بودند، نور ذره ذره از میان جو دود آلود، همراه با ریتم تند موسیقی و حرکات موزون جمعیتی که پشت به من، رو به دیجی، پاهایشان بر زمین قفل و با دستها و سر و شانههایشان هرکدام فرادا میرقصیدند؛ بر وجود من میکوبیدند. و تنِ منِ از خود بیخود را با خود همراه کرده بودند. پشت سرمان چراغ بنفش رنگی روشن شد. ثباتِ روشن بودنش ریتم لحظه را میخراشید. من متوقف شدم. سرم را برگرداندم. پیکری آنجا بود. درخشش نارنجی نئونیای که از مچبند دو دستش شروع میشد و با روبانهای که در هوا میچرخاند ادامه پیدا میکرد مجذوبم کردند. داشت میرقصید. رفتم زیر آن چراغ بنفش ایستادم تا بهتر ببینمش. ماسکی با همان درخشش بر صورتش بود. میدانستم کیست. او بود. دختری به نام فو. میرقصید. کمکمک نور محیط به آن درخشش نارنجی شکست خورد و فقط آن ماند و فقط او. دیگر کسی و چیزی پشتش نبود. دیگر کسی و چیزی پشتم نبود. فقط منِ ناظر بودم و تاریکی مطلقی که با آن چرخش آن روبانها میبرید. روبانها که پشتش میچرخاند نمایی ضد نور از سایهی تنش پیدا میشد. پاهایی که باسنش را به چپ و راست میبردند و کمری که با طراوتی جوان میجنبید. با رقص خود همراهش شدم. بینمان فاصلهای بود. نمیدانم که مرا میدید یا نه. من که جز او چیزی نمیدیدم.
آسمان را از بالا سقف شیروانی چوبی و از پایین جنگلی انبوه از شاخههای بیبرگ، از باقی تصویر جدا میکند. چند درخت برگهای سبز دارند. یکی کاج بلندی که در یک سوم سمت چپ تصویر که از بکگراند جنگل خشک بالاتر رفته و سینهی آسمان را شکافته. و دیگریها، دو سه درخت که برگهای خیس از شبنم صبحگاهیشان، که شبیه سر کودکی مو فرفریاند، با نور خورشید طلاقی میکنند و چشمک میزنند، نزدیکتر و کوتاهتر از باقی درختها، جایی در این تصویر دارند. ابرهای پنبه شکل سفیدی که در آسمان صورتی-نارنجی، آرام، نمنمک میبارند، عطر خاک را زنده کردهاند و به سوز صبح افزوده میکنند و فرود قطراتشان ملودی آرامی کنار ریتم تند موسیقی ساختهاست. و این تصویر، تقدیم به او. دختری به نام فو.
- ۰۰/۱۲/۲۲
بی تو تمام مردم را میدیدم
اما کسی مرا نمیدید
در ایستگاه های عالم تنها بودم
در بادها، کتابهای جهان باز و بسته میشدند
یک نفر آن ها را میخواند
من هیچ چیز نمیخواندم
و هیچ کس مرا نمیخواند
در متروها همه میخواندند،
میرفتند، میآمدند و میخواندند
من در میان اینها تنها میماندم
و میکروفون میگفت نام تو را در روحم
و هیچ چیز جهان از آن من نبود