گفت عشق و معشوق نوشتهایست بر صفحهای از دفتر یاد. و صفحه ورق خوردنیست. گفت مانند آن بود و ورق خورد، شاید ورق بخورد و شاید مانند آن بیاید. گفت بودند و رفتند و اکنون دریاب که عشق تو هست و تو. گفتم: شعلهی عشقم نفهمیدی. به چشم من زندگیای گر ماشینوار صرف نوشتن خاطرات و احساساتیست که در صفحه جا میشوند گویا هیچوقت وجود نبوده است و وجود نیست. نبودست و نیست او که در آغوش معشوق از صفحهی روزگار بیرون نجهید. تبسم کرد؛ گفت: پس هیچکس نبود و نیست که عشق آنچه در سر داری نیست. یاد میگیری.
شهریارو، بهمن ۹۹
- ۰۰/۰۳/۱۴