شهریارو!!!!

و به خاطر داشته باش حقیقتی که گفته شده؛ دوست داشت دیگری دیدن چهره‌ی خداست.

شهریارو!!!!

و به خاطر داشته باش حقیقتی که گفته شده؛ دوست داشت دیگری دیدن چهره‌ی خداست.

آخرین مطالب
پیوندها

۶ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

آن احساس

در این میدان جنگ

پر از نافهمی‌ و فشار

پر از معما و سوال

از هیاهوی صبح تا خلوت شب

سپرها بالاست

از خودت هم می‌ترسی

زیر گرمای زره

خسته گشتی و بی‌قرار

***

آن دم که فهمیدی سنگری داری

می‌توانی برهنه و آزاد

فارغ از ترس و اضطراب

حتی برای مدتی کوتاه

در آن

چشمانت ببندی

مبارک باد

***

او که باید، تو را دیده

او که باید، تو را فهمیده

تکیه کردی و پشتت خالی نیست

آن لحظه‌ را

آن احساس را

حتی هزار بار زندگی کردن کافی نیست

  • شهریار ()

صدا

صدایی نبود. نه که سکوت باشد؛ صدایی وجود نداشت که نبود صدا وجود داشته باشد.
صدایی نخواهد بود. با اینکه صدا وجود داشته‌است؛ سکوت بار دیگر بی‌معنی خواهد بود.

صداها بسیارند. صداها چنان بسیارند که صدایی مفهوم شنیده نمی‌شود. جز صدای بی رمق نفس کشیدن خود تو. شاید صدای نفس‌هایت نیست که می‌شنوی؛ فقط درد تنت است که با هر دم و باز دم احساس می‌کنی.

  • شهریار ()

دنیا زیباست

یاد داری لبخندش کرد عشق او مشهود

آن لبخند که به زیبایی چشمش افزود

یاد داری نگاه بر نگاهت دوخت

پر از حرارت، پر از عشق، پر از شوق

آن روز ریشه‌ی تنهایی‌هایت سوخت

فهمیدی دنیا در آغوشش زیباست

فهمیدی عشق زندگی را معناست

 

آنگاه و آن روز به خاطرت هست

که خسته بود و چشمش بست

سر بر شانه‌ات نهاد و خفت

بر لب رود محبت، بر خاک شناخت

گل زیبای تعلق داشتن شکفت

فهمیدی دنیا با او در آغوشت زیباست

فهمیدی عشق زندگی را معناست

+++

امروز که آن رود خشک و آن گل پژمردست

امروز که محبت سرد و تنهایی سبزست

به یاد آور، به یاد آور، به یاد آور

به یاد آور که خوشبختی حقیقت دارد



شهریارو، اردیبهشت ۱۴۰۰

  • شهریار ()

سودازده

گفت عشق و معشوق نوشته‌ایست بر صفحه‌ای از دفتر یاد. و صفحه ورق خوردنیست. گفت مانند آن بود و ورق خورد، شاید ورق بخورد و شاید مانند آن بیاید. گفت بودند و رفتند و اکنون دریاب که عشق تو هست و تو. گفتم: شعله‌ی عشقم نفهمیدی. به چشم من زندگی‌ای گر ماشین‌وار صرف نوشتن خاطرات و احساساتیست که در صفحه جا می‌شوند گویا هیچوقت وجود نبوده است و وجود نیست. نبودست و نیست او که در آغوش معشوق از صفحه‌ی روزگار بیرون نجهید. تبسم کرد؛ گفت: پس هیچ‌کس نبود و نیست که عشق آنچه در سر داری نیست. یاد میگیری.

شهریارو، بهمن ۹۹

  • شهریار ()

بمیر

گفتم که بودن دردناک است؛

گفت بمیر

گفتم امید است که درد بمیر؛

گفت امید به هرچه جز مرگ باشد واهیست؛ میمیرد. بمیر.

گفتم مردن دست من نیست؛

گفت درد بکش. مردن را فراری نیست. بمیر.

 

شهریارو، آذر ۹۸

  • شهریار ()

پس از نیمه شب

ساعتی از نیمه شب گذشته‌است. خسته‌ام ولی مطمئن نیستم که خوابم بیاید.

تنها در اتاقِ خود  روی تخت فلزی و تکیه‌زده به تاجش نشسته‌ام. پای چپم را روی تشک دراز کرده‌ام. پای راستم را خم کرده‌ام و گذاشته‌ام روی پای دیگرم. دفترم را هم رویش قرار دادم. پاهایم شکل یک چهار 4 را ساخته‌اند. فکر می‌کنم پشتم از تکیه زدن به میله‌ی آهنی خسته شده باشد. باید خسته شده باشد.

آن درب اتاق که به سمت راهرو و سالن می‌رود نیمه باز است. با زاویه ای کمتر از چهل‌وپنج درجه. هوای اتاق دلپذیر نیست. دربِ دیگر که با فاصله‌ی کمتر از دو متر از در اول بر روی همان دیوار جا دارد و به هوای آزاد و بالکن کوچکی باز می‌شود، بسته‌است. فکر می‌کنم قفل هم باشد. تلاشی برای بازکردنش نمی‌کنم. اتاق پنجره هم دارد. پنجره‌ای که معمولا باز نیست.

لامپ نورانی‌ای اتاق را روشن و بهم ریختگی و بی‌نظمی اتاق که امروز برایم ناخوشایند نیست را نمایان می‌کند.

موقعیت پاهایم را عوض کرده‌ام. به روی دست چپم لم داده‌ام و قلم به دست راستم دارم. شانه‌ام خسته شده‌است. می‌خواهم حالت نشستن و لم دادنم را عوض کنم. نمی‌دانم چطور بشینم که راحت باشم.

هدفونی که دور گردنم بود را در آوردم و روی دراور شلوغ کنار تختم به سختی جا دادمش. به چیزی گوش نمی‌دادم. صفحه‌ی لپ‌تاپی که جلو رویم، روی تخت روشن بود را بستم تا صدای آزاردهنده‌ی نامنظم فنش دست از مغشوش کردن افکارم بردارد. لپ‌تاپِ خاموش همچنان روی تخت جا خوش‌کرده‌است. فکر می‌کنم که جایش برایم ناراحت کننده است و باید جا به جا شود. شاید باز هم بخو

  • شهریار ()