شهریارو!!!!

و به خاطر داشته باش حقیقتی که گفته شده؛ دوست داشت دیگری دیدن چهره‌ی خداست.

شهریارو!!!!

و به خاطر داشته باش حقیقتی که گفته شده؛ دوست داشت دیگری دیدن چهره‌ی خداست.

آخرین مطالب
پیوندها

دختری به نام فو

در بالکن بر روی صندلی راحتی نشسته‌ام. چند نفر دیگر در این بالکن هستند. یکی سیگار می‌کشد. دو نفر گرم صحبتند. مرد فیل‌پیکری گوشه‌ای ایستاده است. من نزدیک‌ترین صندلی به لبه‌ی بالکن را دارم. خورشید دارد آرام آرام طلوع و منظره‌ی در پیش را روشن می‌کند. کاش نقاشی بودم که می‌توانست این منظره را ثبت کند و تقدیمش کند به او. نقاش نیستم. ولی می‌توانم توصیفی از آن بنویسم تا شاید او هم ببیند. او. دختری به نام فو. فو به فرانسوی یعنی دیوانه.

لحظاتی پیش در سالن رقص که بر دیوارهایش پارچه‌هایی با طرح‌های سایکلدیک در تم شرقی آویزان بودند، نور ذره ذره از میان جو دود آلود، همراه با ریتم تند موسیقی و حرکات موزون جمعیتی که پشت به من، رو به دی‌جی، پاهایشان بر زمین قفل و با دست‌ها و سر و شانه‌هایشان هرکدام فرادا میرقصیدند؛ بر وجود من می‌کوبیدند. و تنِ منِ از خود بی‌خود را با خود همراه کرده بودند. پشت سرمان چراغ بنفش رنگی روشن شد. ثباتِ روشن بودنش ریتم لحظه را می‌خراشید. من متوقف شدم. سرم را برگرداندم. پیکری آنجا بود. درخشش نارنجی نئونی‌ای که از مچبند دو دستش شروع می‌شد و با روبان‌های که در هوا می‌چرخاند ادامه پیدا می‌کرد مجذوبم کردند. داشت میرقصید. رفتم زیر آن چراغ بنفش ایستادم تا بهتر ببینمش. ماسکی با همان درخشش بر صورتش بود. ‌می‌دانستم کیست. او بود. دختری به نام فو. می‌رقصید. کم‌کمک نور محیط به آن درخشش نارنجی شکست خورد و فقط آن ماند و فقط او. دیگر کسی و چیزی پشتش نبود. دیگر کسی و چیزی پشتم نبود. فقط منِ ناظر بودم و تاریکی مطلقی که با آن چرخش آن روبان‌ها می‌برید. روبانها که پشتش می‌چرخاند نمایی ضد نور از سایه‌ی تنش پیدا میشد. پاهایی که باسنش را به چپ و راست می‌بردند و کمری که با طراوتی جوان می‌جنبید. با رقص خود همراهش شدم. بینمان فاصله‌ای بود. نمی‌دانم که مرا می‌دید یا نه. من که جز او چیزی نمی‌دیدم.

آسمان را از بالا سقف شیروانی چوبی و از پایین جنگلی انبوه از شاخه‌های بی‌برگ، از باقی تصویر جدا می‌کند. چند درخت برگ‌های سبز دارند. یکی کاج بلندی که در یک سوم سمت چپ تصویر که از بکگراند جنگل خشک بالاتر رفته و سینه‌ی آسمان را شکافته. و دیگری‌ها، دو سه درخت که برگ‌های خیس از شبنم صبحگاهیشان، که شبیه سر کودکی مو فرفری‌اند، با نور خورشید طلاقی می‌کنند و چشمک می‌زنند، نزدیک‌تر و کوتاه‌تر از باقی درخت‌ها، جایی در این تصویر دارند. ابرهای پنبه شکل سفیدی که در آسمان صورتی-نارنجی، آرام، نم‌نمک می‌بارند، عطر خاک را زنده کرده‌اند و به سوز صبح افزوده می‌کنند و فرود قطراتشان ملودی آرامی کنار ریتم تند موسیقی ساخته‌است. و این تصویر، تقدیم به او. دختری به نام فو.

  • شهریار ()

هیجان

لعنت به من اگر از ترس سقوط

سد کنم به بلندا راه صعود

پس امروز از شراب عشقت مینوشم

به زمزمه در گوشت فریاد میکشم

«دوستت دارم»

و بر زبانم می‌چشم

شیرین‌ترین طعم را

و بر گونه‌هایم حس میکنم

گرم‌ترین هیجان را

و به جانم میخرم

خماری سخت فردا را

  • شهریار ()

بنده‌ی بقا


آهای حیوانات آگاه! ما برای رستگاری زندگی نمی‌کنیم. ما برای عشق، برای قدرت، برای خیر، یا برای لذت و خوشحالی زندگی نمی‌کنیم. ما برای نمردن زندگی می‌کنیم که ما بندگان بقا هستیم. و در آیین بقا هیچ زیبایی و زشتی و خوبی و بدی‌ای وجود ندارد. آنچه می‌ماند و مانده، هست. و آنچه نمی‌ماند و نمانده، نیست. آنچه مانده‌است مانده‌است چرا که هدف ماندن و توان آن داشته است و آنچه نمانده‌است آن‌ها را نداشته.

دلیل و غایت وجود ما همین‌قدر ساده است. حتی احمقانه به نظر می‌رسد. چرا که تمام وجود بی‌علتمان را صرف دلیل دادن به وجود بوده‌ایم و بنا‌های پیچیده‌ای ساختیم که این پوچی ساده پشتش گم بشود. که این پوچی آدم را از بقا یافتن ناامید می‌کند و ما بندگان بقا حق نداریم به از بقا دست کشیدن فکر کنیم.

  • شهریار ()

الا ای محبوبِ عاشق ای معبود

                  رفتی و امیدم محو شد در دود

 

آی ای شمع نورانی ای معشوق

                  رفتی و آنچه ماند سیه شَر بود

 

بد کردی اما و بی‌وفا بودی 

                  منم کردم عشقت به نفرت آلود

 

از تو من خود جدا کردم و آن

                  سخت جدایی را غم بود مولود

 

تا عمق دره‌ها غلتیده بودیم

                  به قله‌ها کرده بودیم با هم صعود

 

شاید به رسم شکسته چرخ آید

                  بلندای هر فراز یکی سخت فرود

 

بود در چشم‌انداز حسم به ما

                  پایان هزارتوی زندگی مسعود

 

شاید چون راه را نمی‌دانستیم

                  کج رفتیم و گم کردیم مقصود

 

هرچه بود و نیست و نبود باشد

                  یاران بودند در آغوش هم خوشنود

  • شهریار ()

آن درخت

آن درخت

که از گوارای آب

از قوت خورشید

کرده بود ریشه‌اش در خاک تثبیت

از خشکسالی و از گرما نمی‌ترسید

سیل را می‌شکست و با زمین‌لرزه نمیلرزید

در نهایت سوخت و خاکستر شد

سر بازی غافل احمقی با کبریت

  • شهریار ()

آن احساس

در این میدان جنگ

پر از نافهمی‌ و فشار

پر از معما و سوال

از هیاهوی صبح تا خلوت شب

سپرها بالاست

از خودت هم می‌ترسی

زیر گرمای زره

خسته گشتی و بی‌قرار

***

آن دم که فهمیدی سنگری داری

می‌توانی برهنه و آزاد

فارغ از ترس و اضطراب

حتی برای مدتی کوتاه

در آن

چشمانت ببندی

مبارک باد

***

او که باید، تو را دیده

او که باید، تو را فهمیده

تکیه کردی و پشتت خالی نیست

آن لحظه‌ را

آن احساس را

حتی هزار بار زندگی کردن کافی نیست

  • شهریار ()

صدا

صدایی نبود. نه که سکوت باشد؛ صدایی وجود نداشت که نبود صدا وجود داشته باشد.
صدایی نخواهد بود. با اینکه صدا وجود داشته‌است؛ سکوت بار دیگر بی‌معنی خواهد بود.

صداها بسیارند. صداها چنان بسیارند که صدایی مفهوم شنیده نمی‌شود. جز صدای بی رمق نفس کشیدن خود تو. شاید صدای نفس‌هایت نیست که می‌شنوی؛ فقط درد تنت است که با هر دم و باز دم احساس می‌کنی.

  • شهریار ()

دنیا زیباست

یاد داری لبخندش کرد عشق او مشهود

آن لبخند که به زیبایی چشمش افزود

یاد داری نگاه بر نگاهت دوخت

پر از حرارت، پر از عشق، پر از شوق

آن روز ریشه‌ی تنهایی‌هایت سوخت

فهمیدی دنیا در آغوشش زیباست

فهمیدی عشق زندگی را معناست

 

آنگاه و آن روز به خاطرت هست

که خسته بود و چشمش بست

سر بر شانه‌ات نهاد و خفت

بر لب رود محبت، بر خاک شناخت

گل زیبای تعلق داشتن شکفت

فهمیدی دنیا با او در آغوشت زیباست

فهمیدی عشق زندگی را معناست

+++

امروز که آن رود خشک و آن گل پژمردست

امروز که محبت سرد و تنهایی سبزست

به یاد آور، به یاد آور، به یاد آور

به یاد آور که خوشبختی حقیقت دارد



شهریارو، اردیبهشت ۱۴۰۰

  • شهریار ()

سودازده

گفت عشق و معشوق نوشته‌ایست بر صفحه‌ای از دفتر یاد. و صفحه ورق خوردنیست. گفت مانند آن بود و ورق خورد، شاید ورق بخورد و شاید مانند آن بیاید. گفت بودند و رفتند و اکنون دریاب که عشق تو هست و تو. گفتم: شعله‌ی عشقم نفهمیدی. به چشم من زندگی‌ای گر ماشین‌وار صرف نوشتن خاطرات و احساساتیست که در صفحه جا می‌شوند گویا هیچوقت وجود نبوده است و وجود نیست. نبودست و نیست او که در آغوش معشوق از صفحه‌ی روزگار بیرون نجهید. تبسم کرد؛ گفت: پس هیچ‌کس نبود و نیست که عشق آنچه در سر داری نیست. یاد میگیری.

شهریارو، بهمن ۹۹

  • شهریار ()

بمیر

گفتم که بودن دردناک است؛

گفت بمیر

گفتم امید است که درد بمیر؛

گفت امید به هرچه جز مرگ باشد واهیست؛ میمیرد. بمیر.

گفتم مردن دست من نیست؛

گفت درد بکش. مردن را فراری نیست. بمیر.

 

شهریارو، آذر ۹۸

  • شهریار ()